|
|
>> وقتی بحث جهانی شدن و سلطه شرکتهای چندملیتی پیش می آید من هم مثل بقیه خیلی به آن خوشبین نیستم و وقتی میبینم که بر علیه آن اعتراض و راهپیمایی میشود خوشحال میشوم. اما وقتی خوب فکرش را میکنم میبینم که دعواهای اصلی در جلسات جهانی سازی بین کشورهای صنعتی و در حال توسعه، این است که کشورهای صنعتی به کشاورزان خود سوبسید ندهند و در عوض کشورهای در حال توسعه بازارهای خود را به روی کالای صنعتی باز کنند. یعنی با کاهش هزینه های گمرکی امکان رقابت به شرکتهای صنعتی را بدهند. از طرفی پیوستن به قانون تجارت جهانی میتواند به بسیاری از شرکتها و تولیدات داخلی لطمه بزند و آنها را حذف کند، زیرا در کشوری مثل ایران هیچ شرکتی پشتوانه ای قوی برای رقابت با رقبای خارجی را ندارد، اما وقتی خوب نگاه میکنی و به بلایی که سر چای کاران و برنج کاران کشور آمده نگاه میکنی، یا مثلا گرفتاریهای شرکتهای تولیدی و خصوصا شرکتهایی که محصول انها در واقع نوعی فعالیت فکری است (مثل نرم افزار) به این نتیجه میرسی که در عمل دولت ما و مجموعه سیستم اقتصادی به نفع کشاورزان یا شرکتهای کوچک غیردولتی رفتار نمیکند. پس همان بهتر که جزو جریان جهانی سازی شویم تا بلکه در این میان چیزی برای کشور بماند. حداقل میتوانیم طرح فرش ایرانی را ثبت کنیم تا چینیها و هندیها و غیره آن را به اسم خود ثبت نکنند.
به طور خلاصه، نپیوستن به پیمان تجارت جهانی وقتی خوب است که دولت از صنایع و تولیدکنندگان داخلی حمایت کند، ولی وقتی همه کشاورزان خطه شمال ترجیح میدهند به جای زحمت و ریسک بالای کشاورزی، آخر هفته ها از میهمانان تهرانی پذیرایی کنند، چرا باید در مقابل پیوست به سازمان تجارت جهانی مقاومت کرد؟! 8/30/2004 07:38:57 PM
>> این هم یک نمونه جدید از دوچرخه سواری اسلامی.
جالب است که دو هفته بعد از نوشتن دوچرخه سواری مهاجرت این مطلب را دیدم. 8/12/2004 11:44:12 AM
>> از وقتی درس خواندن را به طور جدی شروع کردهام انگار چشمم دارد به جنبههایی ناشناخته از این فرهنگ و جامعه باز میشود. به عنوان مثال، برای نوشتن مقالهها و تکالیف درسی دانشگاه حداقل تا پیش از دوره دکتری، دو قانون خیلی ساده وجود دارد که هر دانشجویی باید آنها را رعایت کند تا مقالهاش (مستقل از محتوای حرفی که میزند) مورد پذیرش قرار گیرد، اما با توجه دقیقتر به این قوانین و روح آنها، میتوان رویههایی که در ساخت و اداره این جامعه وجود دارد را بهتر فهمید:
قانون یک - در نوشتن مقاله، برای هر پاراگراف، باید به طور متوسط دو تا سه پانوشت و مرجع معرفی کرد. نتیجه: در تمام متن مقاله، هر حرفی که میخواهید بزنید را باید قبلا آدم معتبر دیگری در قالب یک مقاله یا کتاب گفته باشد. معنی: برای چیدن مقدمات بحثتان یا مرور آن، مطلقا از خودتان حرفی نزنید. اگر تاریخچه میگویید، باید کس دیگری آن را روایت کرده باشد، اگر سوال مطرح میکنید، باید کس دیگری این سوال را مطرح کرده باشد. به عبارت دیگر، در این سطح از سواد و معلومات، قبل از هر چیز باید دقیقا بدانید «گذشتگان» چه گفتهاند، به کجا رسیدهاند و شما هم از همانجا شروع کنید. به نظر ناخوشایند است؟ در نگاه اول بله. به خصوص برای ما ایرانیها که خیلی هم ادعای خلاقیت و نگاه متفاوت و... داریم، اینکه بخواهیم حرفی از «خودمان» را از زبان دیگران بزنیم (هر چند این ایده خودمان هم بوده و مستقلا به آن دست یافته باشیم) امری غیرقابل قبول است، اما دقیقا وقتی مینشینید و برای اینکه حرفتان را از زبان بقیه بیان کنید، شروع میکنید در میان کتب و مقالات دیگران گشتن، کم کم تازه درمییابید که نه تنها این حرف زده شده، بلکه به نحو بسیار بهتر و کاملتری هم گفته شده، و جوابهای مختلفی هم به آن داده شده و خلاصه بحث چندین و چند قدم از آنچه شما کشف کرده بودید جلوتر است. به این ترتیب طبعا یاد میگیرید که به طور واقعی «روی شانه پیشینیان بایستید» و به جلو نگاه کنید، نه اینکه دوباره همه چیز را از اول اختراع کنید. قانون دوم - میخواهید مقاله را به پایان ببرید و طبعا میخواهید نتیجه گیری کنید. اگر فکر می کنید ذکر یک جمع بندی یا نتیجه گیری و ارائه راه حل و پیشنهاد (هر چند بسیار عالی و هوشمندانه باشد) برای شما نمرهای به ارمغان میآورد، سخت در اشتباهید. برای پایان مقالهتان باید یک سوال مطرح کنید، نه جواب. نتیجه: از احساس عقل کلی که در اثر مرور دهها کتاب و مرجع و مقاله به شما دست داده است (تا بتوانید حرفهای خودتان را از زبان دیگران بیان کنید) دست بکشید و به جای پیچیدن نسخه نهایی و تجویز دستورالعمل برای حل یکباره مشکل، تمام آن خلاقیتی که در ابتدا داشتید و حالا میخواهید آن را با ارائه یک جمع بندی و ارائه «جواب» جبران کنید، تبدیل به یک سوال کنید. معنی: شما هنوز در آن حد نیستید که به مشکلات عالم جواب بدهید. اگر هم به تحلیلی دست یافتهاید، باید این تحلیل کمک کند که برای مسائل پیش رو «صورتبندی» بهتری پیدا کرد یا اینکه نشان دهید چگونه مسائل موجود، به مسائل دیگری پیوند میخورند و آنها را بیان کنید. نه اینکه رسالت خود را در ارائه جواب به تمام آن آقایان و دانشمندانی که قبلا دهها مقاله و کتاب منتشر کرده اند بدانید. وقتی ایران بودم، شنیده بودم که در جوامع غربی، به کسی که سوال طرح میکند و به نقد میکشد ارزش بسیار داده میشود --حداقل در محافل علمی، اما تا این تجربه را به دست نیاوردم معنی دقیق آن را نفهمیدم. البته در فرهنگ ما تمام ماجرا کاملا برعکس است. راه حل تمام مسائل عالم موجود است و ما فقط باید برویم آن جوابها را پیدا کنیم. اگر خیلی با انصاف باشیم، نظریه دیگران را به اسم خودمان نمیفروشیم، وای به حال اینکه حرفهای خودمان را از قول دیگران بزنیم. نکته دیگری که مهم است، استاندارد نوشتن مقاله است. از جمله بندی گرفته تا فاصله بین خصوط و ... و نحوه ذکر مراجع که دو استاندارد مشخص هم برای آن وجود دارد (مثل استاندارد شیکاگو) که دقیقا میگوید داخل متن چگونه ارجاع دهید و کتابشناسی را چطور بنویسید. دیگر بحث و حرف و حدیث هم ندارد. اگر اینها را ندانید، از اساس داخل بازی نیستید، و اگر هم میدانید، دیگر کسی برای گفتگو با شما و استفاده از حرفهای شما مشکلی ندارد. «توافق جمعی» برای اینکه چگونه با هم ارتباط برقرار کنیم مستند شده است و برای هر کسی که میخواهد وارد بازی شود، معلوم است. فقط یک نکته را میخواهم در آخر ذکر کنم: تا وقتی که این چیزها را از نزدیک لمس نکردهای و همینطوری روی هوا حرف میزنی و تحلیل میکنی و ... شاید جایی برای بخشش باشد، اما از وبلاگنویسی باید تعجب کرد که در این دیار درس میخواند و همه اینها را دیده، اما وقتی پشت وبلاگش مینشیند دوباره شروع میکند به «پراندن» تحلیلهای عجیب غریب! آیا واقعا در آن لحظه فراموش میکند که برای نوشتن یک تکلیف درسی چقدر بالا پایین شده است تا بتواند در انتها نه تحلیل، که فقط یک سوال مطرح کند؟!! 8/7/2004 03:36:15 PM
>> شماره 10 قاصدک منتشر شده و من هم یک یادداشت کوتاه تحت عنوان دوچرخه سواری مهاجرت برایش نوشته ام.
8/5/2004 11:35:52 PM |