Monday, November 29, 2004

>>

گرچه گاهی چهار سال طول میکشد تا دریابی که در شهری که زندگی میکنی چنین موجوداتی زندگی میکنند، اما بالاخره گاهی لازم است سه چهار سال صبر کنی تا اورکات اختراع شود و به کمک آن بفهمی که چه خبرها که در جریان است...

مانیفست ناتمام را از دست ندهید



Saturday, November 27, 2004

>> عدم مداخله دولت در امور اقتصادی، در زبان انگلیسی یک لغت دارد: LAISSEZ
اینطوری است که یک موضوع در جامعه ای نهادینه میشود و هویت پیدا میکند. کسی میتواند در فارسی هم یک لغت برای این توصیف بسازد؟



>> عربستان سعودی چند سالی است که به صادرکننده گندم تبدیل شده است. اینکه ایران هم نهایتا به خودکفایی رسید جای بسی مسرت است. حقش بود بیشتر به آن پرداخته میشد. به هر حال مبارک است.


>> 1. از قرار معلوم خانم وزیر مهاجرت به یکی از رقاصان شهوانی (exotic dancer) در کانادا ویزای کار داده است و به نحو غیرمعمولی این ویزا را تمدید کرده است.
2. در بررسیهای به عمل امده مشخص شده است که این خانم رقاص درکمپینگهای انتخاباتی حضوری فعال داشته است و لذا به چنین امتیازی دست یافته است.
3. وزیر تکذیب میکند و میگوید به خاطر شرایط خاص این زنان و اینکه اگر به کشورهای خود برگردانده شوند مورد سو استفاده قرار میگیرند به آنها توجه بهتری میشود.
4. همینطور وزیر گفته است به هر حال چون زنهای کانادایی حاضر به اجرای رقصهای شهوانی در کلابها نیستند مجبوریم اجازه کار به متقضاضیان بدهیم (که بیشترشان هم از رومانی می ایند).
5. در این یکی دو رزوه کلی بحث در روزنامه ها و رادیو تلویزیون در گرفته است که اجازه (یا عدم اجازه) اقامت به رقاصان یک امر برنامه ریزی کاری و اجتماعی است یا اخلاقی؟
6. در سال گذشته تعداد رقاصانی که برای ورود به کانادا ویزای کار گرفتند بیش از کسانی است که به عنون برنامه نویس کامپیوتر به کانادا امده اند!

نتیجه اخلاقی: ...





Friday, November 19, 2004

>> مارگارت حسن را هرگز ندیده ای. اسمش را هرگز نشنیده ای. حتی نمیدانستی چنین شخصی وجود دارد. اما کامت تلخ میشود وقتی عکس گریانش را میبینی. تلخ. با خود میگویی این یکی را گرفته اند که فشار بیاورند و بعد از مدتی ولش کنند. سی سال است که در آن کشور زندگی میکند. سی سال است که آنجا بوده است. به خاطر پول نرفته است. حتی به خاطر کمک هم نرفته است. آنجا بوده است. سی سال آنجا زندگی کرده است. مثل همه. مثل من و شما که در شهری که هستیم زندگی میکنیم. یک روز برف می آید و به همسایه کمک میکنیم تا ماشینش را روشن کند. یک روز هم جنگ میشود و به هر کس که دستمان برسد کمک میکنیم. اما صدای ذهن من را کسی نمیشنود. نه آنکه این جنگ را راه انداخته است میشنود و نه کسی که مارگارت را گروگان گرفته است. و نه خود مارگارت حسن. نمیداند که شب به محض اینکه چشمم را میبندم که بخوابم چهره اش جلوی چشمم می آید و تا چند ساعت بیدارم نگه میدارد. نمیداند که تا صبح خواب پریشان میبینم. تعقیب و گریز تمامی ندارد. نمیداند که در نیمه شب فراموش میکنم اما صبح به محض اینکه چشمم باز میشود پیش از اینکه به یاد بیاورم که کجا هستم دوباره تمام عکسهایی که تلویزیون از او نشان داده جلوی چشمم رژه میروند. و نمیداند که با یادآوری هر عکس قدری از توانم را از دست میدهم. چنان که دیگر خسته ام و نمیخواهم بلند شوم. و نمیداند که چند روز است دیگر صبحها تلویزیون را روشن نمیکنم و به کانال اخبار نمیروم و روزنامه را ورق نمیزنم و فقط دلم میخواهد بدون اینکه از کسی سراغ بگیرم یک نفر با صدایی ذوق زده یک باره بگوید «راستی فهمیدی مارگارت حسن را آزاد کردند؟» و نفسی که چندین روز است در سینه حبس کرده ام را یک دفعه آزاد کنم.

این شاید نخستین مرثیه من است. نخستین بار است که در عزای کسی مرثیه میگویم. یک مرثیه سر آن ندارد که چیزی را ثابت کند. حتی نمی‌خواهد به کسی خبری بدهد. یک مرثیه فقط یک مرثیه است. من عزادارم.





Tuesday, November 16, 2004

>> ده کشور برتر جهان در تولید فیلم - سال 2002:
هند: 1200
امریکا: 543
زاپن: 293
فرانسه: 200
اسپانیا: 137
ایتالیا: 130
آلمان: 116
چین: 100
فیلیپین: 97
هنگ کنگ: 92

منبع




Saturday, November 13, 2004

>>
بعد از انتخابات امریکا، بحث مهاجرت به کانادا بسیار داغ شده است. از فعالیت گسترده وب سایتی که کاناداییها را تشویق میکند تا با یک امریکایی ازدواج کنند، تا افزایش هیت روزانه سایت مهاجرت کانادا شواهد این موضوع هستند.
روزنامه های کانادایی هم با علاقه بحث را دنبال میکنند. تورنتو استار نوشت که بعد از چند دهه فرار مغزها از کانادا به امریکا، حالا وقت آن است که از فرصت استفاده کنیم و تعدادی از باهوشترین و فعالترین افراد را از امریکا به کانادا بکشانیم. روزنامه گلوب اند میل هم در سر مقاله چند روز پیشش به قول یک روزنامه امریکایی نوشت نه فقط به خاطر بوش، که برای وایاگرا و آبجوی خوب وارزان به کانادا برویم! (دارو در کانادا بسیار ارزانتر از امریکا است و تعداد زیادی از امریکاییهای بازنشسته که دارو قلم مهمی در هزینه‌هایشان محسوب میشود در قالب تورهای تفریحی برای خرید دارو به کانادا می آیند و بحث آزاد کردن صادرات دارو از کانادا به امریکا همیشه یکی از بحثهای جدی سیاستمداران بوده است). امروز هم بالاخره یک خبر دیگر راجع به شارون گلن چاپ شد. او با وجود بردن ۲ جایزه امی و ۲ بار گلدون گلوب برای بازیگری، نتوانسته اجازه مهاجرت به عنوان «کارگر ماهر» را کسب کند و نهایتا به عنوان سرمایه گذار تقاضای مهاجرت کرده است که گفته اند تا یک سال دیگر نمیتوانند جوابی به وی بدهند.

بعضی فکر میکنند کانادا با کندی عمل خود در اعطای ویزای مهاجرتی به بیزنسها، یک موقعیت خوب برای رشد اقتصادی را از دست میدهد، اما به هر حال زمان انتظار برای اخذ ویزا طولانی و طولانیتر میشود...




Wednesday, November 10, 2004

>> راستی یادم رفت که بگویم یادداشتی درباره مهمان مامان برای قاصدک نوشته ام...



>> «منافي، در ادامه به برخي از ويژگي‌هاي اين فيلتر هوشمند اشاره كرد، گفت: قابليت جستجو و پيدا نمودن سايت‌هاي فارسي غيرمجاز، قابليت جستجو و پيدا نمودن تمام سايت‌هاي خارجي غيرمجاز به تمام زبان‌هاي ممكن، ...»

فکر کنم آقای منافی بهتر بود برای مصاحبه، دقیقا متن پروپوزالی (بخوانید وعده و وعید) که برای اخذ پروژه نوشته را استفاده نمیکرد. بالاخره پروپوزالی که برای گرفتن یک پروژه مینویسید با گزارش پروژه یک فرقهایی دارد.
ضمنا ایشان فرموده‌اند «تمام سایتهای خارجی به تمام زبانهای ممکن»! اگر لطف کنند نشان دهند چطور یکی از آن سایتهای سکسی که به زبان سواحیلی منتشر میشود را «کشف و دستگیر» میکنند بنده حرفم را پس میگیرم...

بنده به خوانندگان محترم پیشنهاد میکنم از فرمول همیشه کارامد ایرانی، یعنی «ان شائ الله» استفاده کرده و به نیابت از اقای منافی در اول مصاحبه بگذارند...




Tuesday, November 09, 2004

>> هفته آینده چند روزی کلگری خواهم بود. اگر کسی آنجا است و میتواند قدری اطلاعات بدهد لطفا خبرم کند.




Sunday, November 07, 2004

>> چند وقت پپش با اینانا حرف این بود که چرا مردم در کانادا اینقدر از دریافت صورتحساب‌های مختلف مثل صورتحساب تلفن و کارت اعتباری و... می‌نالند، در حالی که در ایران هم همه صورتحساب آب و برق و تلفن دریاقت می‌کنیم اما کسی به نظرش یک بار سنگین نمی‌آید. در طی بررسی متوجه شدیم که اولا:
- در ایران صورتحسابها را به شکل یک قبض حقیر (هرچند با رقمی بالا) برایتان از درز در خانه می اندازند تو و شما هم با همان احساس نگاه حقیرانه به آن، پرداختش می‌کنید. اما در اینجا، صورتحساب در شکل یک نامه به دستتان می‌رسد. یعنی اینکه یک پاکت مخصوص به خود دارد و به خاطر چپاندن صدتا تبلیغ و بروشور مختلف در همان نامه، پاکت کاملا سنگین و چاق و چله هم شده است که نمیتوان به راحتی از آن چشم پوشید و از همه بدتر اینکه اسمتان را در نامه مستقیما ذکر میکنند و یک نفر هم زیرش امضا میکند که یعنی بدان که من از این بدهی کاملا آگاهم! در نتیجه اصلا نمیتوانید انتقام پرداخت پول را با پرورش یک حس تحقیر نسبت به قبض رسیده تلافی کنید!
ثانیا:
- نکته مهمتر این است که ما در ایران عادت نداریم نامه از ارگانها و سازمانهای مختلف دریافت کنیم، مگر اینکه با خبری بد یا دلهره آور همراه باشد! مثلا: احضاریه به دادگاه، نامه بدهی مالیاتی، نتیجه گزینش (دانشگاه، استخدام، و...) و از این قبیل. خوب چرا می‌خواهید در کانادا از دریافت نامه از یک سازمان، احساس مثبتی داشته باشید؟!

نتیجه‌گیری اجرایی: به همین جهت به منظور پیشبرد هرچه بیشتر اصلاحات، پیشنهاد میکنم سازمانهای دولتی هر چندوقت یک بار یک نامه خالی هم شده (صرف اینکه خبر بدی در آن نباشد کافی است) به نشانی مردم پست کنند تا گامی بلند در جهت تلطیف اجتماعی و پرکردن شکاف بین مردم و دولت خدمتگزار برداشته شود. آمین.