در قفل در کليدي چرخيد
لرزيد بر لبانش لبخندي
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
در قفل در کليدي چرخيد
*
بيرون
رنگ خوش سپيدهدمان
ماننده يکي نوت گمگشته
ميگشت پرسه پرسه زنان
روي سوراخهاي ني
دنبال خانهاش...
*
در قفل در کليدي چرخيد
رقصيد بر لبانش لبخندي
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
*
در قفل در
کليدي چرخيد
=============
ميخواهم از دو جنبه به اين شعر بپردازم: نخست مفهوم محوري که جانمايه آن را تشکيل
داده و سپس ساختار و شبکه معنايي مستتر در آن.
۱.
ميدانيم که اعدامها همواره در سحرگاه است. در اغلب اوقات، زنداني واپسين شب عمرش
را به صبح ميرساند و با طلوع سحر، به جوخه اعدام سپرده ميشود؛ همان سحري که
شاملو آن را با «رنگ خوش سپيدهدمان» توصيف کرده و برايش هويت و شخصيتي مستقل
قائل ميشود. شخصيتي که همواره پيروزمندانه «میآيد» و بر شب غلبه ميکند. اما
آيا اين آمدن نيز به همان سياق آمدنهاي هميشگي است؟
اين بار سپيده سرگردان و سرگشته است. گمگشته است. سپيدهاي که همواره منتظر است
تا گاهش فرا رسد و بيايد، اين بار پس از آمدن سرگشته است و براي توصيف اين سرگشتگي
است که نقش ني آغاز ميشود.
همه ميدانيم که شان ني در ادبيات فارسي و عرفاني چيست. ني همواره خواهان بازگشت است. نواي ني، نواي سوزناکي است که عطش بازگشت دارد. غم بازگشت دارد. حتي نتي که از سوراخهاي ني بيرون ميآيد نيز از ني جدا ميافتد و بيصبرانه میخواهد به خانه خود، از همان سوراخهايي که از آن آمده باز گردد و از اين رو است که با ناله و فغان از آن جدا ميشود. و چنين است که سپيده، رنگ خوش سپيدهدمان، آنگاه که در مييابد به واسطه آمدن او ساعت اعدام فرا رسيده است، سرگشته ميشود و سر بازگشت دارد. چنان گمگشته و بيتاب بازگشت است که گويي ماننده يکي نوت سرگشته ميگردد پرسه پرسه زنان روي سوراخهاي ني دنبال خانهاش...
اما زنداني، در همان لحظه کوتاه چرخش کليد در قفل، در همان لحظه کوتاهي که سپيده به اينها آگاه شود، مسير ديگري را طي کرده است. براي او همان يک لحظه چرخش کليد در قفل کافي است تا از «لرزش لبخند آغازين»، به رقص آخرين برسد. نکتهاي که به خاطر انتخاب استادانه دو لفظ بسيار نزديک «لرزيد» و «رقصيد» اغلب از نظر دور ميماند. اما همه مي دانيم که بين «لرزش لب» و «رقصيدن لبخند» چه مايه فاصله است، اگر چه هر دو چون لرزش آب باشد بر سقف از انعکاس تابش خورشيد.
۲. ساختار معنايي
براي تاويل ساختار معنايي، جريانهايي که در شعر اتفاق ميافتد را مرور کنيم: شعر در شروع، با تصوير کردن انعکاس نور بر سقف، سکوت و سردي داخل سلول را به تمامي گوشزد ميکند و خواننده را به آن فضا ميبرد. از جانب ديگر، با طرح «بيرون»، سپيده و ماجراي آن، فضاي دوم را خلق کرده ماجراي آن را دنبال مي کند. سپس دوباره با تکرار بيت آغازين، به داخل سلول باز ميگردد، و اين بار با عوض کردن «لرزيد» با «رقصيد» حرکتي که در داخل سلول بوده است را نشان ميدهد. اما ماجرا به همين جا ختم نميشود: آنچه اين دو فضاي مستقل را به هم وصل ميکند، رقص نور بر سقف است که در هر دو بند اول و آخر تکرار ميشود. نور بر سقف منعکس ميشود، بر اساس رفتار زنداني هويت مييابد و در آخر نيز پا به پاي حرکت ذهني وي پيش ميرود و همجنس رقصي ميشود که بر لب او نقش ميبندد. گويي سپيده در ابتدا با ورود به سلول از آنچه قرار است به واسطه حضور او اتفاق بيافتد با خبر ميشود، سپس سرگشتگي پيش ميآيد و نهايتا به سلول بازميگردد و با زنداني همراه ميشود.
در اين شعر، مستقل از ظرافتهاي شعري، پرداخت مدرني که شاملو از مفهومي کلاسيک در ادبيات فاسي (ني) ارائه ميکند در خور توجه است، گرچه زبان پالوده و بيآلايش آن نيز در جاي خود جزو مقولات سهل و ممتنع است.
شايان مشاطيان
تورنتو، اسفند ۸۱
بازگشت
|