تورنتو، فرودگاه پيرسون
۱۴ اوت
اين لحظات آرام ِ انتظار در فردوگاه، لحظاتي برزخي اما آرامند. از جاي پيشين
بريده اي ولي هنوز جاي ديگري فرو نيامده اي. معلق در هوا انتظار ميکشي.
ساعت حدود پنج است و از ميان صف و جمعيتي که به جلو ميروند جدا شده ام تا
ماموران مدارکم را بررسي کنند و احتمالا همان نمايش انگشت نگاري که همه از آن
شکايت ميکنند را شاهد باشم. احساس خوشايندي نيست که تنها کسي باشي که ميخواهند
اثر انگشتت را ثبت کنند. به ياد سيامک مي افتم که نحوه برخورد ماموران در
فرودگاه را دردآور توصيف کرده بود. و مشتاقم بدانم که واقعا چطور برخورد ميکنند.
به اين فکر ميکنم که گرچه در همه جاي دنيا عقل مردم به چشمشان است، اما در
اينکه لباس خيلي مرتبي بپوشم چندان اهتمامي نکردم. با همان لباس معمولي هر روزه
از سر کار يک راست آمدم فرودگاه. با يک کوله پشتي نسبتا کوچک. باز به اين فکر
ميکنم که تا به حال در اين يک سال و نيم هر چه برخورد از مردم و در جاهاي مختلف
ديده ام همه بر اساس احترام و حفظ حريم يکديگر بوده است و نمي توانم بفهمم چطور
ممکن است يک باره در حين انجام يک وظيفه اداري و قانوني رفتارشان خيلي عوض شود.
در همين حين به اين فکر ميکنم که اين اديتور لامپ و پارسي - ميل باعث شده که
هيچ ابزار فارسي سازي روي کامپيوترم نداشته باشم تا الان اين يادداشتها را يک
ضرب تايپ کنم اما شايد لطف اين قلم و دفتر کوچک که براي همين يادداشتهاي
پراکنده سفر با خورد آوردم کم نباشد. و دارم فکر ميکنم که انگار وبلاگ نويسي
سبک غالب فکري و نوشتاري ام شده است و حتي سفرنامه و خاطرات نويسي هم خلق و خوي
وبلاگ گرفته است. ذهنم به سمت انتخاب نام مناسبي براي اين يادداشتها ميرود.
اسامي و عناوين مختلف به سرعت از جلوي چشمم رژه ميروند: از سفرنامه ابو سياح،
تا سفر به ديگر سو (طفلک کاستاندا)، خسي در ميقات و...
اين بخش سالن که نشسته ام با ديوارهايي که آن را از بقيه جدا کرده به مطب
دکترها شبيه شده است. يک خانواده هندي يا پاکستاني با چمدانهاي بزرگ و بچه هاي
خواب آلود در انتظارند. يک زن و مرد جوان هم به ما ملحق مي شوند و روي صندليهاي
رو به رو مينشينند. با کارتني بزرگ که روي چرخ دستي فرودگاه قرار دارد و رويش
نوشته شکستني و علامت رو به بالا را نشان ميدهد، اما کاملا برعکس گذاشته شده
است. با هم تندتند حرف ميزنند و وزن زبانهاي اروپاي شرقي به گوشم ميرسد اما از
دور نميفهمم. افسرها با عجله از اين اتاق به آن اتاق ميروند و مدارک مختلف را
جا به جا ميکنند. چند تصوير و کادر قشنگ ميبينم براي عکاسي اما ديگر محافظه کار
شده ام. در اين شرايط کافي است دوربين به دست از در و ديوار بخش بازرسي
آمريکاييها عکس هم بگيري تا کاملا مشکوک شوند. اما تابلويي از هواپيمايي سفيد
با تعداد زيادي مسافر که با لباسهاي رنگي دور آن جع شده اند بدجوري وسوسه ام
ميکند تا بروم و از نزديک ببينمش. پوستر ديگري عکس برجهاي دو قلو را نشان ميدهد
و نوشته اي بالاي آن در پس زمينه پرچم آمريکا با اين مضمون که «هرگز فراموش
نميکنيم». هنوز عادت نکرده ام که براي سفر برنامه ريزي دقيق کنم. مثلا هنوز
آدرس محمود را ندارم و وقتي رسيدم بايد زنگ بزنم و آدرسش را بپرسم. همين طور تا
به حال فهرست جاهايي که ميخواهم ببينم را تنظيم نکرده ام. فقط موزه هنرهاي
معاصر نيويورک در ذهنم است. و البته بازديدهاي توريستي از مجسمه آزادي و... .
اين را که ميگويم ياد سربازهاي شهرستاني مي افتم که وقتي مي آيند تهران، جلوي
ساختمان ميدان آزادي عکس ميگيرند (مثلا روي موتور) و ميفرستند براي خانواده
شان.حالا من هم هملن کار را ميکنم با اين تفاوت که به جاي دوربين پولارويد با
دوربين ديجيتال ميگيرم و مينشانم در وبلاگ.
خوب مثل اينکه نوبت من است. اين خانم افسر بازرسي که خيلي هم تپل و سفيد است
آمد و لبخندي تحويلم داد و دنبالش روان ميشوم...
قسمت دوم
بازگشت