آقاي واکر، افسر جواني که مصاحبه را انجام داد، خيلي سريع سوالهاي معمول را
پرسيد: نشاني منزل، محل کار، نام محل کار، کي آمده ام، از کچا آمده ام، آمدنم
بهر چه بود، کي برميگردم، بار چندم است که ميروم، و... و بالاخره نشاني محلي که
اقامت خواهم کرد. مگر اينکه آقاي واکر باعث شود زنگ بزنم و نشاني را بپرسم.
شماره را ميگيرد و در حالي که نا خودآگاه به دوربين گوشه سقف خيره شده ام منتظر
ميشوم که محمود گوشي را بر دارد و تمام. فرمها تکميل ميشود و ميرويم به اتاق
ديگر براي انگشت نگاري. دقيقا داستان همان است که براي صدور گواهي عدم سوء پيشينه
توسط نيروي انتظامي در ايران اتفاق مي افتد: ثبت اثر انگشت در برگه هاي مخصوص،
ولي با چند تفاوت کوچک در نحوه اجرا:
۱- لباس اين آقا سفيد «و» تميز است.
۲- همه چيز سريع و مرتب انجام ميشود و صف ديگري براي مراحل بعدي در کار نيست.
کل عمليات در عرض کمتر از پنج دقيقه به اتمام ميرسد.
۳- براي تميز کردن دستها به اندازه کافي ماده ي تميزکننده ي مناسب و دستمال
کاغذي وجود دارد (و نه يک پارچه کهنه که هزار نفر استفاده کرده اند و از خودش
جوهر ميچکد).
۴- حداقل سه بار به خاطر اينکه بايد طبق مقررات اين کار انجام شود عذر خواهي
ميکند. يک بار قبل از اينکه براي انگشت نگاري برويم، يک بار وقتي انگشتانم کثيف
ميشود و يک بار هم وقتي کار تمام ميشود.
۵- وقتي ميخواهد دستم را روي جوهر و کاغذ بگذارد، حرکاتش در عين حال که سريع
است، ولي محترمانه است. همان ابتدا محل ايستادن و فاصله ي مناسب با خودش را
نشان ميدهد که راحت باشم.
۶- نهايتا وقتي فرمها را امضا ميکنم، از شکل امضايم تعريف ميکند. گرچه به وضوح
فقط خواسته است حرفي صميمانه و دوستانه زده باشد اما فکر ميکنم که چه عيبي دارد.
مگر از يک مامور اجراي قانون جز اجراي دقيق و درست مقررات، بدون حواشي من در
اوردي، و قدري صميميت و احترام چه انتظاري است؟
حالا آن احساس ناخوشايند اوليه با برخوردهاي مودب افسر مسوول تا حد زيادي زايل
شده ، گرچه همچنان فکر ميکنم اگر از يک کشور دوست و برادر عازم نبودم و قرار
بود انگشت نگاري در خاک آمريکا انجام شود احتمالا داستان به کلي متفاوت بود.
به سمت محل بازرسي مي آيم. بايد کامپيوتر کيفي را روشن کنم تا ديده شود که کار
ميکند و کامپيوتر است. کيفم از زير دستگاه رد ميشود و کسي آن را باز نميکند.
جلوي گيت علاوه بر محل فروش قهوه و ساندويچ يک بار و محلي براي سيگاريها هم هست.
چشم انداز پنجره هاي بزرگ سالن انتظار رو به باند فردوگاه است و هواپيماي فوکر
۱۰۰ که به سمت گيت مي آيد و علامت امريکن- اير لاينز روي آن به چشم مي خورد.
*
نيويورک دو فرودگاه دارد: فرودگاه جان - اف کندي و لاگارديا، که من عازم دومي
هستم. وقتي وارد فرودگاه ميشوي و با ديدن سيل جمعيت که در جهات مختلف سرازير
هستند يک لحظه احساس ميکني که آن وسط کاملا رها شده هستي. هنوز نميدانم بازرسي
دوباره اي در کار خواهد بود يا نه، اما تابلوهاي مختلف حکايت از آن دارند که
ديگر کسي کاري به کسي ندارد. از يک قفسه که حاوي کاتالوگهاي مختلف راجع به
نيويورک است مثل يک توريست خوب بيست - سي بروشور مختلف بر ميدارم و چند لحظه
بعد با تعقيب علامتها خود را در محوطه بيرون فرودگاه مي يابم. قبل از هر چيز
تعداد زياد سياهپوستها نسبت به تورنتو جلب توجه ميکند. دنبال تاکسي ميگردم که
همان داستان آشناي راننده هاي فرودگاه مهرآباد بي کم و کاست تکرار ميشود! عده
اي با همان ژست و تيپ حالتهاي سواريهاي فرودگاه به سمتم مي آيند و ميپرسند که
کجا ميخواهم بروم. پس از چک و چانه زدنهاي مختلف بالاخره متوجه ميشوم که دو
برابر قيمت معمول دارند پيشنهاد ميکنند و بالاخره خط اتوبوس سريع السير به وسط
منهتن را پيدا ميکنم و سوار ميشوم. حالا مانده است يک خط مترو تا به نزديکترين
ايستگاه نزديک خانه برسم.
مسير بين فرودگاه (که در محله کوئينز قرار دارد) تا جنوب منتهن نشانه هاي يک
متروپوليتن را از همان ابتدا به نمايش ميگذارد. انبوه آدمها، بردهاي بزرگ
تبليغاتي در بزرگراهها و البته بردهاي تلليغاتي پيشرفته مثل تلويزيونهاي هزار
اينچ که دهها مت دور و بر خود را از آن ارتفاع بلندي که نصب شده اند روشن
ميکنند. دقايقي بعد وسط منتهن پياده ميشوم. ساعت ۹ شب است و خود را در خيابان
بسيار کم عرض و بسيار شلوغي فرض کنيد، با اين تفاوت فرض که ساختمانهاي اطراف به
قدري بلندند که تا سرتان را کاملا نود درجه رو به بالا نگيريد انتهايشان را
نميبينيد...
قسمت اول
قسمت سوم
بازگشت