جنوب منهتن که هميشه به عنوان
سمبل نيويورک معرفي ميشود، مجموعه اي فشرده از ساختمانهاي بلند و فروشگاهها و
مراکز مختلف است. دهها گالري و موزه هنر همه در حوالي وال استريت بنا شده اند.
همچنان که در خيابانهاي باريک و پر جمعيت قدم ميزني زندگي شهري با اختلاف
طبقاتي به چشم مي آيد. از مرد سياهپوستي که بر يک چرخ دستي کوچک ساعت ميفروشد
تا يهودي هايي با ريشهاي بلند و لباسهاي شيک و مرتب و کلاه معروفشان، با يک
رشته موي بافته که از کنار صورتشان رها شده است. وقتي از مرد سياهپوست اجازه
ميخواهم که از او عکس بگيرم، دلارهايش را از جيبش بيرون مي آورد و در حالي که
جلوي سينه اش گرفته با لبخند ميگويد آمريکا يعني سياهها و دلار. به تدريج که
بيشتر از حال و روز مردم و کسب و کارشان مطلع ميشوي، تفاوتهاي زندگي با کانادا
بيشتر معلوم ميشود و تازه در مي يابي که جامعه و حتي اقتصاد کانادا تا چه حد
سوسياليستي است. به طور مثال، نظام بيمه اعم از بيمه اجتماعي، بهداشت و کار در
کانادا بسيار قوي است و بجز مشاغلي معدود، بقيه از بيمه نسبتا مناسبي
برخوردارند. اما به نظر ميرسد در آمريکا بيمه چندان در کنترل و مورد تاکيد دولت
نيست و بسياري از افراد از هيچ نوع بيمه اي برخوردار نيستند.
در هر گوشه نيويورک چه محله هاي شيک و پر زرق و برق و چه محله هاي فقيرتر،
فضاهايي وجود دارد که فرصت توقفي کوتاه در خلال کارهاي روزمره را فراهم ميکند.
در همان خيابان Broadway که از شمال تا جنوبي ترين نقطه منهتن ادامه دارد،
ناگهان در سمت راست، پياده رو به يک کوچه باريک باز ميشود که با ساختمانهاي
بلند اطراف، محيطي کوچک و فضاي سبز، محلي براي نشستن و دقيقه اي آسودن فراهم
کرده است. در نيويورک تقريبا هر جا که پله اي پيدا کني چند نفر روي آن نشسته
اند به گپ و گعده و خلائق را نظاره ميکنند. نکته ديگري که در مقايسه با کانادا
جلب توجه ميکند تعداد فروشگاههاي زنجيره اي است که به نسبت بسيار کمتر است. در
حالي که در هر خيابان تورنتو سه يا چهار فروشگاه زنجيره اي مثل کافي شاپها وجود
دارند، در نيويورک گه گاه تابلوي يکي از آنها به چشم مي آيد و به نظر ميرسد سنت
قهوه خانه هاي نيويورک همچنان قوي و پابرجاست و پاتوق اصلي مردم براي صرف
صبحانه و توقفهاي کوتاه روزانه است.
به تدريج که پايين تر ميروي کليساي جامع نيويورک، با معماري زيبا در ميان
ساختمانهاي بلند به چشم مي آيد در حالي که احساس ميکني با آن معماري دويست ساله،
ميان ساختمانهاي با معماري جديد قدري غريب است. اما ميتوان تصور کرد آن زمانها
که احتمالا تا دهها و صدها متر ساختمان ديگري وجود نداشته چقدر خودنمايي مي
کرده است.
در ميان فروشگاههاي مختلف يک فرش فروشي بزرگ جلب توجه ميکند و از روي کنجکاوي
وارد ميشوم. همانطور که قابل حدس بود صاحب فروشگاه ايراني است و از روي تعداد
زياد فرشها و ابعاد فروشگاه ميتوان فهميد که تجارت پر رونقي را اداره ميکند.
گرچه اذعان ميکند در سالهاي اخير تحت تاثير مسائل مختلف سياسي و اقتصادي، بازار
فرش ايران تا حد زيادي نزول کرده است و فرشهاي دستباف چيني و هندي بخش عظيمي از
بازار فرش را از آن خود کرده اند. به عنوان مثال، در اغلب طراحيهايي که براي
دکوراسيون منازل يا دفاتر کاري ارائه ميشود، فرشي همرنگ با ساير لوازم مثل پرده
و ... پيش بيني ميشود و شرکتهاي چيني و هندي با ارائه فرشهايي با رنگهايي بسيار
متنوع (چيزي حدود ۹۰ رنگ مختلف) سليقه مشتريان را ارضا ميکنند در حالي که فرش
ايراني با همه اصالتي که دارد در اين محدوديت بازار را به رقيبان مي بازد. از
جمله مسائل ديگر، طرح فرشهاي ايراني است که به راحتي توسط کشورهاي ديگر کپي
ميشود و چون ايران جزو قانون کپي رايت نيست، حق اعتراض ندارد. با خود فکر ميکنم
فقط کم مانده است که شرکتهاي چيني طرح فرشهاي ايراني را قبل از بقيه به اسم خود
ثبت کنند تا بعد از اين ناچار باشيم به آنها حق کپي-رايت پرداخت کنيم!
و بالاخره «گراند زيرو» يا همان محل برجهاي دو قلوي سازمان تجارت جهاني که فضاي
اظراف آن با چادر هاي بزرگ پوشيده شده است و فقط از يک سمت امکان تماشاي آن
وجود دارد. عکسهاي اغلب ماموران پليس و آتش نشاني که براي کمک حضور داشته اند و
با ريزش ساختمانها جان خود را از دست داده اند همه جا وجود دارد. از جمله
چيزهايي که جلب توجه ميکند، تکه هايي از لباس امدادگراني است که براي کمک در
محل حادثه حاضر شده اند و هر يک کلاهي يا پيراهني از خود در آن محل به يادگار
جا گذاشته اند. بايد آنجا باشيد و ساختمانهاي بلند و سر به فلک کشيده را در
اطراف برجهاي دو قلو ببينيد که حول و هراس ناشي از انفجار و ريزش برجها را حس
کنيد...