جمعه 11 خرداد ماه 1380
امروز امير پرواز کرد به سوي ايران....بريد,کم اورد...اينجا براش سراب بود....جاي امير اينجا نبود....ميدوني چرا؟ برات مي گم...امير از اون بچه هايي بود که تو تهران زندگيش اين بود که اپل کورسا آلبالوئي شو برداره بره ايران زمين...صداي سيستم ماشينشو زياد کنه و بره بالا و بره پايين....يه شب نشستم به درد و دلاش گوش کردم...مي گفت فريد پدر مادر من با هم شديدا مشکل داشتن تو عمرم يک دفعه نشده ما با هم سر يک سفره غذا بخوريم خلاصه خيلي برام درد و دل کرد....اونشب مثل ميليونها بار ديگه خدا رو شکر کردم که پدر و مادري مهربون به من مرحمت کرده....امير هر جا که هستي موفق باشي و اميدوارم کانون خانوادگيت گرم و گرم تر بشه......
امشب محمود يه تلويزيون توپ بهمون داد....دمش گرم و گرنه اين چند روزه تعطيل و باروني ديوونه مي شدم.
سه شنبه 22 خرداد ماه 1380
صبح عمو زنگ زد بعد از حدود 2 ماه ,گفت من ماه بعد دارم ميرم ايران تا اون موقع بيا هامبورگ ببينمت,شب فيلم شوکران و شور عشق رو با بچه ها ديديم...خيلي دلم هواي ايران و کرده هر فرم قيلم يک خاطره رو برام زنده مي کرد.
دوشنبه 4 تير ماه 1380
امروز رفتم کتابخونه مرکزي شهر و کتابخونه دانشگاه عضو شدم.....دانشگاهش چه عظمتي داره... 4 طبقه و تو هر طبقه 20 تا کامپيوتر متصل به اينترنت با بهترين کيفيت و البته همه چيز مجاني...اين امکانات اگه تو ايران در اختيار بچه ها بود چي ميشد؟!!!!مثل اين عقده اي هاي اينترنت نديده از صبح تا ساعت 6 عصر پاي کامپيوتر بودم....
چهارشنبه 6 تير ماه
عصري با آقا يوسف رفتيم کنار رودخونه...دل آقا يوسف بد جوري گرفته بود....بارون قشنگي ميومد و آقا يوسف با اون صداي قشنگش شروع کرد به خوندن...خيلي حال داد
اون يکي امير هم امروز رفت فرانسه تا از اونجا بره ژاپن براي کار کردن....اميدوارم موفق بشي....دوشت خوش مشربي بود با اينکه دوستي طولاني اي با هم نداشتيم ولي خاطرات خوبي ازش دارم...
زندگی در هايم peenmünder str
امروز چهارشنبه دوازدهم ارديبهشت است. بعد از 91 روز زندگی سگی در هايم موقت منتقل شدم به اين هايم جديد. اين هايم ما در شمالیترين قسمت برمن واقع شده است. اما قبل از اينکه بصورت هايم در بيايد يك پادگان نظامی بوده است. مسئول اين هايم يك آقای ايرانی است به اسم جمال. يکی از معدود آدمهايی که در اينجا ميشود بهشون گفت مرد. بدون هيچ چشمداشتی به همه بر و بچه ها مثل يك برادر بزرگتر کمک میکنه، دمش گرم. در اين هايم ما از همه مليتی ميشه پيدا كرد. افريقايی، عرب، ترک، روس، سريلانکايی و... اين مجموعه هايم از 13 ساختمان تشکيل شده و در هر ساختمان 8 تا اتاق که بعضی از اين اتاقها تکی و بعضیها 2 و يا 3 نفری هستند. هر ساختمان 2 طبقه بوده و يک اشپزخانه و 2 تا حمام و 4 تا دستشوئی داره. وقتی رسيديم رفتيم پيش آقا جمال و خودمونو معرفی کرديم. او هم با روی خوش ازمون پذيرايی کرد و اتاقمون رو بهمون نشون داد. يك اتاق 3 تخته و وسايل اوليه زندگی را بهمون تحويل داد...
جمعه چهاردهم ارديبهشت
صبح ساعت 8 و نيم از خواب بيدار شدم. بچهها رفته بودند بيرون. آقا جمال اومد تو اتاقم و حدود يک ساعت با هم صحبت کرديم. در مورد شرايط ادامه دادن درسم و ارزشيابی مدارکم. زبان خوندم و عصری با بچهها بسکتبال بازی کرديم. ناهار سعيد پيش ما بود، و اما سعيد. اين آقا سعيد يکی از دوستهايی است که از نظر اخلاقی خيلی شبيه منه. خيلی با هم جور هستيم. ليسانس مديريت صنعتی داره و از اون بجههای زحمتکش و با پشتکار است. بعضی وقتها به اين پشتکارش حسادتم ميشه. از روز اولی که امد آلمان شروع به کار کرد و زبان و... . بچه ارشد خانواده است. پدرش پارسال فوت کرده و اون با کار کردنش هزينه زندگی برادر و خواهراشو و اجاره خونشون تو ايران را ميده. دمش گرم و ايشالله خدا هميشه ياورش باشه...
امروز خلاصه بعد از کلی ناز کردن خاتمی خودشو کانديد رياست جمهوری کرد. اين همسايه بغل دستی ما از اهالی محترم سريلانکا است. ديشب که نگذاشتند بخوابيم. فيلم هندی گذاشته بودند و بعد هم ساعت 4 صبح شروع کرده بودند به نقد فيلم. با اون زبان شيرينشون! وای خدا، شب دلم برای اينترنت و کامپيوتر داشت لک می زد. اينترنت خونم اومده بود پايين. گفتم چي کار کنم، چي کار نکنم، يادم افتاد يک سری از ای ميلهامو پرينت گرفتهام. اومدم و نشستم با اشتياق همشو خوندم.
دلم بد فرم گرفته بود. برا همه چيز، همه کس، و همه جا. با خودم گفتم خدايا زودتر و با موفقيت اين 10 سال بگذره. 10 سال...10 سال...10 سال عمريه، نه؟! خيلی چيزها رو از دست دادم ولی اميدوارم تو اين معامله ضرر نکنم. اونجا خلاصه يکی بود که وقتی دلت می گرفت تلفن رو بر میداشتی باهاش حرف میزدی. بيرون میرفتی، چت می کردی....ولی الان چی؟ بجز خدا کی رو دارم؟ البته میدونم همون کافيه. اون از عموهام. میدونی از کی صداشونو نشنيدم؟ يه زنگ نمیزنند بپرسن مرده ای، زندهای؟ دوست رو هم که چاکرتيم. دوست؟!!!!!!!!!!!! اين واژه اينجا اصلا معنی نداره. کاوه، مهدی حيدريان، مصطفی، مهدیخانی، امير، فرزاد کجا هستند؟ معرفت، رفاقت، عشق، صفا ولی اينجا چی؟ همه منتظرند تو پاچت کنند. رفاقت و مرام به پشيزی نمیارزه...
يادش بخير وقتهايی که با بچه ها بودم، استخر ارکيده. ياد اون شبی که به کاوه گفتن که حال اسمال کليد خرابه! چقدر تو ماشين با هم گريه کرديم....ياد اون شبی که زير شر شر بارون ساعت 2 نصفه شب تو انزلی من و مهدی دنبال خونه نامزدش می گشتيم. و اما داداشی فرشاد. اصلا فکر نمیکردم جدايی ازش اينقدر سخت باشه. تو فرودگاه اون آخرين در آغوش کشيدن ها و زار زدن ها. ولی خوب شد اومدم چون اگه يه ذره ديگه ايران میموندم کتک رو ازش خورده بودم...
چرا مهاجرت؟
دوست ارجمندم,تا به حال هیچ از خود سوال کرده اید که چرا هجرت؟چرا پناهندگی؟ و یا در یک جمله چرا زندگی در غربت؟و یا هیچ به این موضوع فکر کرده اید که چرا بیشترین میزان مهاجرت طی این چند ساله متعلق به ایرانیان بوده است؟ما با داشتن بیشترین منابع زیر زمینی و واقع شدن در یکی از بهترین موقعیت های ژئوپلیک دنیا و شاید هم یکی از جوانترین کشورها از نظر سنی چرا به عقب رفته ایم؟در هر سخنرانی
ویا در هر کتابی که سخن از عقب افتادگی اجتماعی و اقتصادی ایران می شود علت آنرا در خارج از کشور جستجو می کنند و دولت های خارجی را مسئول عقب افتادگی ایران می دانند,و هیچ وقت به این سوال اساسی
پاسخ نمی دهند که چرا طبق آمارهای سازمان های بین المللی ایران از نظر فرار مغزها حائزرتبه نخست می باشد.کجاییند آنهایی که در المپیادهای علمی جهانی مقام های نخست را کسب کرده اند؟از وضعییت روحی و جسمی و معیشتی آنها چه اطلاعی دارند؟آنقدر بر تروریزه کردن جامعه و سرکوب کردن هر صدایی و میدان دادن به اوباشان مذهبی زیاده روی کردند که شیرازه اقتصادی و امنیتی کشور از هم گسست و دیگر رغبتی و جراتی برای ماندن و خدمت کردن به کشور برای کسی باقی نماند.آنهایی هم که باقی مانده اند مترصد فرصتند
تا جان خود را برداشته و بگریزند و سرزمین آبا و اجدادی خود را با همه علائقشان بگذارند و به دیار غربت
بروند.
البته همه نیک می دانیم که در آنجا هم اکثرا به خواسته های خود نمی رسند, چرا که در هر صورت به عنوان یک بیگانه وارد آن جامعه می شوند, و از نظر عاطفی و حسی هیچ وقت پذیرفته نمی شوند و اکثرا مدتها بدون هویت و داشتن اقامت آن کشور در مکانهایی که دولت در اختیار آنها قرار می دهند زندگی می کنند.و این بسیار تحقیر آمیز است,چرا که باید با امکانات ناچیز دولت زندگی کنند و امکان کار کردن و ارتزاق از دسترنج خود را ندارند.حال با چنین شرایطی چرا باز هم زندگی در غربت را انتخاب می کنند؟جامعه ایران به مانند دو قطب یک آهنربا شده است.قطب زیاده خواه هر آنچه در جامعه است به طرف خود می کشد و جارو می کند و طرف مقابل چاره ای بجز دفع ندارد زیرا مه با کوچکترین مقاومت مورد بیشترین اتهامات و ایرادات سیاسی و مذهبی قرار می گیرد و حذف می شود و این است که جامعه ایران فعلا تک قطبی است و هر صدایی و هر ناله ای و فریادی را در نطفه خفه می کنند,چه دانشجو, چه نویسنده, چه تاجر, و یا حتی نماینده مجلس.
پناهندگي در آامان قسمت اول
سرزمين آلمان بصورت فدرالي اداره می شود يعني هر ايالت بصورت مستقل اداره مي شود و قاتون هر ايالت
با قانون ايالت هاي ديگه متفاوت مي باشد.تابستاني معتدل و زمستانهایي سرد و طولاني دارد....کشوري که قانون
در اون حرف اول رو می ذنه....
کشور آلمان در مورد ايرانیان دو نوع پناهندگي ارائه مي دهد...
1. پناهندگي سياسي
2. پناهندگي اجتماعي
در ابتدا پس از معرفي خود به اداره پناهندگان...شما را به شهرهایی که بصورت اتفاقی توسط کامپيوتر که بر اساس
ظرفيت پذيرش هر شهر انتخاب مي شود انتقال مي دهند.پس تمايل شما در اين مرحله نقشي ايفا نمي کند.
پس از مراجعت به شهر مورد نظر به محلي به نام هايم موقت انتقال پیدا مي کنيد....در اين مکان در صورت مجرد بودن
با چند ايراني ديگر که آنها هم شرايطي به مانند شما دارند به مدت چند روز هم اتاق خواهيد شد....تغذیه در اين مدت به عهده
هايم موقت مي باشد...بعد از گذشت 2 الي 3 روز از شما مصاحبه اي به عمل مي آورند....شما به همراه یک مترجم در اين
مصاحبه شرکت مي کنيد....در اين مرحله بايد يک دليل سياسي براي خروج خود از ايران ارائه دهيد و حقانيت خود را به مصاحبه
کننده که آگاهي کامل در رابطه با مسائل ايران دارد ثابت کنيد....مدارک مستند بيشترين ضريب قبولي شما را در اين مصاحبه بسيار بالا
خواهد برد....تا اين مرحله در تمامي ايالت هاي آلمان موارد ذکر شده يکسان است....اما مراحل بعدي در هر ایالتي متفاوت مي باشد
پناهندگي در آلمان قسمت دوم
بعد از مصاحبه مذکور....شما دوباره تقسيم شده وبه يک هايم ثابت در همان ایالت انتقال پيدا مي کنيد
در این مرحله بر اساس ايالت شما شرايط متفاوت مي باشد....در ايالت های شمالي و غربي ماهيانه
مبلغ 351 مارک بابت هزينه تغذيه و اياب و ذهاب به شما داده خواهد شد...به همرا وسايل اوليه یک زندگي
مثلا انواع ظرف و ظروف...و لحاف و تشک و غيره.....
در ايالت هاي شرقي و جتوبي ماهياته 80 مارک به عنوان هزينه اضافي به شما داده خواهد شد....به همراه کوپن هايي
که شما با آنها مي توانيد مواد غذايي مورد نظر خود را از فروشگاهها خريداري کنيد....
بعد از اين مرحله شما بايد منتظر پاسخ مصاحبتون بمونيد که باز هم بنا به ايالت محل سکونت شما از 1 ماه تا 6 ماه
طول خواهد کشيد.....در صورتي که در اين قسمت جواب مثبت دريافت داريد دولت آلمان شما را به عنوان يک فرد پناهنده
خواهد پذيرفت....
قابل ذکر مي باشد....احتمال قبولي در اين مرحله بسيار کم مي باشد....در آخرين آمار منتشره در بين ايرانیان از هر 100 نفر
2 نفر در اين مرحله پاسخ مثبت دريافت مي کنند....
انواع قبولي:
1. پاس 16:بهترين نوع قبولي....اين پاس به افرادي که از طرف دولت آلمان يک فرد سياسي تشخيص داده شوند اعطا خواهد شد
شما بايد اثبات کنيد که جان شما در ايران در خظر مي باشد....و همچنين کشور آلمان اولين کشور قابل دسترس شما براي
پناهندگي بوده است.... با داشتن اين پاس شما مي توانيد در هر ايالتي که می خواهيد زندگي کنيد... در صورتي که شما داراي
همسر و فرزند در ايران مي باشيد دولت آلمان موظف به انتقال آنها به آلمان مي باشد....به شما يک عدد خانه شخصي داده مي شود...
6 ماه کلاس زبان و هزينه خريد وسايل منزل....با داشتن اين پاس شما مي توانيد به مدت نا محدود در آلمان سکونت کنيد.
2. پاس 51:اين نوع قبولي به صورت نا محدود نمي باشد....شما هر 2 سال يکبار بايد سکونت خود در آلمان را تمديد کنيد...دولت آلمان هيچ مسئوليني
در قبال آوردن خانواده شما نخواهد داشت و بايد به مدت 2 سال در ايالت محل سکوننتان ساکن باشيد....این پاس به افرادي تعلق حواهد گرفت
که در ايران داراي مشکل اجتماعي بوده باشند....باقي امتيازات مانند پاس 16 خواهد بود....
پناهندگي در آامان قسمت اول
سرزمين آلمان بصورت فدرالي اداره می شود يعني هر ايالت بصورت مستقل اداره مي شود و قاتون هر ايالت
با قانون ايالت هاي ديگه متفاوت مي باشد.تابستاني معتدل و زمستانهایي سرد و طولاني دارد....کشوري که قانون
در اون حرف اول رو می ذنه....
کشور آلمان در مورد ايرانیان دو نوع پناهندگي ارائه مي دهد...
1. پناهندگي سياسي
2. پناهندگي اجتماعي
در ابتدا پس از معرفي خود به اداره پناهندگان...شما را به شهرهایی که بصورت اتفاقی توسط کامپيوتر که بر اساس
ظرفيت پذيرش هر شهر انتخاب مي شود انتقال مي دهند.پس تمايل شما در اين مرحله نقشي ايفا نمي کند.
پس از مراجعت به شهر مورد نظر به محلي به نام هايم موقت انتقال پیدا مي کنيد....در اين مکان در صورت مجرد بودن
با چند ايراني ديگر که آنها هم شرايطي به مانند شما دارند به مدت چند روز هم اتاق خواهيد شد....تغذیه در اين مدت به عهده
هايم موقت مي باشد...بعد از گذشت 2 الي 3 روز از شما مصاحبه اي به عمل مي آورند....شما به همراه یک مترجم در اين
مصاحبه شرکت مي کنيد....در اين مرحله بايد يک دليل سياسي براي خروج خود از ايران ارائه دهيد و حقانيت خود را به مصاحبه
کننده که آگاهي کامل در رابطه با مسائل ايران دارد ثابت کنيد....مدارک مستند بيشترين ضريب قبولي شما را در اين مصاحبه بسيار بالا
خواهد برد....تا اين مرحله در تمامي ايالت هاي آلمان موارد ذکر شده يکسان است....اما مراحل بعدي در هر ایالتي متفاوت مي باشد...
ما به اين در نه پي حشمت و جاه آمدهايم
از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
در بخش کوچ , ققنوس يافته هاي اين پرواز خود را به مرور براي شما روايت خواهد کرد.
پروازي بلند به سرزمينی که سرزمين من نيست...خاکي که به مانند خاک سرزمين من هميشه
تشنه نيست,تشنه باران و تشنه توجه و مهر حاکمان و قدر قدرتانش ....که "هزار وعده خوبانش"
یکی وفا نکرده است....
شرايط تقديرگونه اينگونه رقم زد که ققنوس اکنون از آشيونه جديدش که هزاران کيلومتر با سرزمين
مهربوني ها فاصله داره در خدمت شما باشه....
آلمان کشوري که در قسمت شمال اروپا قرار گرفته است و بسياري آنرا قلب اروپا مي نامند....
امروز 309 روز هست که ققنوس در آلمان هست....و به جستجوي صداي سهراب و حافظ مي گرده
دنبال نوايي چون:
پشت درياها شهريست , که در آن پنجره ها رو به تجلي باز است ,بام ها جاي کبوترهايي ست که به فواره هوش بشري
مي نگرند,دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتي ست , مردم شهر به يک چينه چنان مي نگرند,که به يک شعله
به يک خواب لطيف,خاک موسيقي احساس تو را می شنود,و صداي پر مرغان اساطير می آيد در باد,پشت درياها شهري
است که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
به مرور در اين قسمت شرايط پناهندگي و زندگي در آلمان را براي شما شرح خواهم داد.... در اين باره اگر سوالاتي داريد
خوشحال ميشم بتونم پاسخ بدم....
تا پرواز بعدي