كـــــــــــوچ     نشريه ايرانيان مهاجر 

 Font 
درباره
تماس
صفحه اصلي

 

اطلاع خودكار از تغيير سايت‌هاي مورد علاقه
C4U
Favorite Sites

 

كوچ را به دوستانتان معرفي كنيد
Type In Your Name:

Type In Your E-mail:

Your Friend's E-mail:

Your Comments (optional):

Receive copy:  


براي حفظ ارتباط دوطرفه عضو فهرست سايت شويد
Name & Country:
Email:


 
Subscribe      Unsubscribe


Sunday, February 17, 2002

>> سلام عزيز
امشب تلويزيون با يک کارشناس هلندي که براي برنامه مبارزه با بحران آب به ايران آمده بود مصاحبه مي‌کرد.معلوم شد وضعمان خيلي خراب‌تر از آن است که فکر مي‌کرديم. بي‌رودر بايستي خود فاجعه. اگر تا چند سال يا چند دهه ديگر بر سر آب با همسايگانمان به جنگ نيفتيم هنر کرده ايم. همانطور که به مصاحبه گوش مي‌دادم و سعي مي‌کردم آمار و ارقام فاجعه را يک جوري درک و هضم کنم به ياد آوردم که تو درباره باز يافت باران در تورنتو گفته بودي و اينکه آنجا برنامه‌اي ترتيب داده‌اند که کوچکترين قطره باران و برف ذخيره شود و به هدر نرود. راستي چرا اينطور‌ي است‌؟ چرا ما اينقدر بي‌خيال و بار‌ي به هر جهت روزگار مي‌گذرانيم و مردمان ديگري اين همه دور انديشانه به امور زندگي مي‌نگرند. چرا او پيش از آنکه اتفاق بيفتد توانايي پيش‌بيني نيازش را دارد ولي من اين توانايي را ندارم‌؟ ظاهرا اجدادم اين توانايي را داشته‌اند چرا که قنات مي‌ساخته‌اند. برج و باروهاي بلند براي پاسداري شهرهاي‌شان و عمارت‌هايي که نديده‌هايشان هم زير سقفش زندگي کرده‌اند. در کدام پيچ تاريخ من اين توانايي را گم کردم؟ ...

رفته بودم ولايت به ديدن مادر بزرگ. حال و احوال او ديگر برايم معمايي شده است. اما به هرحال به آنچه بيماري بر سر او آورده تن داده ايم. اين يکي از آن سوالهاست که هنوز نيامده گريبانم را گرفته است: اگر بيايم آيا به موقع براي باز ديدن او باز خواهم گشت؟ کسي گفت اين فکر ها را بايد وقت مهاجرت بگذاري کنار. کنار مي‌گذارم و به اين مي‌انديشم که زندگي معطل فکرهاي من نمي‌شود. مي‌رود جلو و بايد همراهش رفت. باشد. همراهش مي‌رويم اما هنوز سوالي در ذهنم ماسيده: بچه تو آيا شانس اين را خواهد داشت که با مادر بزرگ و پدر بزرگش زندگي کند؟ و بداند که لوس بابا جون و مامان جون بودن يعني چه؟ فيلم‌هاي خانوادگي آمريکايي سرشار از مامان بزرگ و بابا بزرگ‌هاي دوست داشتني‌اند.اما بچه من چه؟ که در فاصله ۱۴۰۰۰کيلومتري اين دو به دنيا خواهد آمد و هرگز فرصت همزيستي با پيران را نخواهد يافت. فرصتي که من داشتم و در پرتو آن به شکيبايي در همزيستي رسيدم.
اينجاست که از خودم مي‌پرسم پس من چرا مي‌خواهم کوچ کنم؟ هنوز هيچ يک از نويسندگان پايگاهت به اين سوال صريحا پاسخ نداده‌اند. انگار کوچيدن رسم پذيرفته‌ي خوشايندي است .
برايت خواهم گفت
مراقب خودت باش مهربان. مي‌گويند سرزمين سردي است.


قربانت
شهرزاد






Wednesday, February 13, 2002

>> سلام عزيز
ديشب به عروسي نهال و مسعود رفتيم. جايت خالي پذيرايي عالي بود. يک زوج ديگر به جمعيت زوج هاي دور از هم اضافه شد. حالا من و مسعود اين طرف هستيم و تو و نهال آن طرف. همگي در انتظار الطاف عاليه دولت عليه کانادا تا مگر اراده کنند که ما چه زمان با هم زندگي کنيم يا به بهانه هم در آن سوي آبها زندگي کنيم يا...
امروز هم با نهال مفصلا صحبت کردم درباره اين که چه اسبابي با خود بياورم و چه نياورم. بعد با رودابه صحبت کردم. در همين اثنا سارا نشسته بود خنديد و گفت شما ها وقتي رفتيد بايد کتابي بنويسيد درباره اينکه براي مهاجرت چه اسبابي بايد برد و چه نبايد برد و چطور بايد چمدان بست و چه و چه وچه. ديدم راست مي گويد. فکر بدي نيست. حتما وقتي آمدم و اين تجربه را به طور کامل از سر گذراندم به سبک خودم در باره اش مي نويسم.
اکنون در آستانه يکمين سال کوچ تو ( انگار دارم آگهي ترحيم مي نويسم دور از جان!) نامه هاي روزها ي اولت را مرور مي کنم و فکر مي کنم که بخش هايي از آنها به کار کوچ مي آيد. به آنها که در آغاز راهند. تازه مال کنون کرده اند ( مال کنون به فتح کاف در لهجه لري به کوچ ايل مي گويند يعني کندن مال و دام از زمين به قصد زميني ديگر ).چندتايي را پيدا مي کنم و برايت باز پس مي فرستم.


شهرزاد




>> سلام
همه آنها که در اين نيم وجب خاک مجازي مي نويسند در آن سوي آبها هستند. من مهاجر نيستم.در آستانه ي مهاجرتم. من از دغدغه هاي پيش از سفر مي نويسم



گزينش و درج مطالب ارسالي به معناي تاييد محتواي آن نيست. مسووليت صحت و سقم اطلاعات ارائه شده به عهده نويسندگان آن است
© 2001, TorontoReport.com All Rights Reserved.
 نقل مطالب سايت با ذكر نشاني و اطلاع به سايت آزاد است